اشعار زیبا
در نمازم خم ابروی توبا یاد امد ..........حالتی رفت که محراب به فریاد امد
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش ...........می سپارم به تو ازچشم حسود چمنش
به ادب نافه گشایی کن از ان زلف سیاه ........... جای دلها عزیز است به هم بر مزنش
شهر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ........... افرین بر نفس دلکش ولطف سخنش
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود......... تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر.......... . کز جهان می شد و در ارزوی روی تو بود
مکن بیدار ازین خوابم خدا را........... که دارم خلوتی خوش با خیالش
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد ......... که تا زخال تو خاکم شود عبیر امیز
حافظ ان ساعت که این نظم پریشان می نوشت............ طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح.......... بوی زلف تو همان مونس جان است که بود


